شب
شب نمی جنبد از جا که مباد آب ها آغوش آشفته کنند
با تن برهنه ماه در آبموج ها قصه ناگفته کنند
لیک در جلوه خاموشی هاصوت ها زندگی آغاز کنند
تا صداهای دگر برخیزند بی صدایی را جادو شکنند
باد شوخ از دل صحرا ها مست نرم می اید با ناز و غرور
بر کف دریا اندازد موجبشکند بر تن مه تنگ بلور
قلعه ویران تنها و در آن هر چه نجواست در اندیشه خواب
نه طنین بسته در او شیهه اسب نه در او ریخته پرواز رکاب
سالها رفته نه پیدا با او نه خروش و نه خطاب و نه نفیر
می پزد در شب تاریک به دلجلوه دور سواران اسیر
شب نمی جنبد از جا که مگر خواب اختر ها سرریز شود
جیرجیرک ز صدا افتد باز خا
برچسب:
نویسنده: پرهام حبیبی
تاريخ: شنبه
3 مهر
1395 ساعت: 0:00